تبليغاتX
جاده آرزوها

 

 

 

 

کاش یکی از آرزوهای تو بودم...!!!!

وقتي صداي بوق ماشين را شنيد تندتند لباس‌هايش را تنش کرد. دمِ در رفت، پدر مثل سال‌هاي پيش نه کيک خريده بود نه گل و نه باد‌کنک. ولي دخترک چيزي نگفت.
بسته کادو و يک بيلچه رنگ و رو رفته در کيفش گذاشت و سوار ماشين شد. دل تو دلش نبود.
يعني مادر از کادوي او خوشش مي‌آيد؟
پارسال يک روسري خريده بود. وقتي رسيدند قمقمه را پر از آب کرد و دوان دوان پيش مادر رفت. پدر آرام پشت سر دخترک مي‌آمد، چيزي زير لب گفت و دخترک را با مادرش تنها گذاشت.
دخترک تنها شد، شمع سي و چهار سالگي را روشن کرد و بيلچه را از کيفش در آورد و شروع به کندن چاله کنار قبر کرد.
گل سر را داخل آن گذاشت. خوب داخلش را نگاه کرد، روسري نبود حتما مادر از آن استفاده کرده است. روي چاله خاک ريخت و شمع‌ها را فوت کرد و بعد شروع به دست زدن کرد، مادر سي و چهار ساله شده بود...

 

سلام دوست نداشتم مطلب اين طوري بفرستم اما بد نيست گه گاهي به ياد بياريم هيچ چيزي موندني نيست

پس حالا که هست قدرشو بدونيم .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:1 توسط مونا |



يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:26 توسط مونا |


خدا خر را آفريد و به او گفت:

تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفريد و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد.

خدا ميمون را آفريد و به او گفت:

تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.

ميمون به خداوند پاسخ داد:

بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت:

تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است. آن سي سالي که خر نخواست، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند!

و پس از آن، ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند، و مثل خر بار مي برد!

و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد!

و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند!

و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:57 توسط مونا |


مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن 

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟" 

جواب زن خيلي جالب بود.

زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:57 توسط مونا |



روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها
كنم .
شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را !

به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا
‏صحبت كنم .
به خدا گفتم : آيا مي ‏ تواني دليلي براي
ادامه زندگي برايم بياوري ؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي ‏
بيني؟
پاسخ دادم : بلي .
فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس
راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت
نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم .
دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك
برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت
اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع
اميد نكردم .

در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و
زيبايي خيره كننده ‏ اي به زمين
بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري
نبود .‏ من بامبوها را رها نكردم.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد
نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع
اميد نكردم .
در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان
شد.
در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما
با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش
از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا
ريشه ‏ هاي بامبو به اندازه
كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را
قوي مي‏ ساختند و آنچه را براي
زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي ‏كرد

‏خداوند در ادامه فرمود : آيا مي ‏ داني
در تمامي اين سالها كه تو درگير
مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در
حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي
‏ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها
نكردم همانگونه كه بامبو ها را
رها نكردم .
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و
بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند
اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي ‏ كنن.
‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو
نيز رشد مي ‏ كني و قد مي ‏ كشي !
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم .
‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي
‏ كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند .
گفت :
تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر
اندازه كه ‏بتواني

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:13 توسط مونا |



سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه مي گفت...........صداي قلبشو ميشنيدم.............خيلي دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه......اما بايد برم.......نميتونم بيشتر از اين بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد.........


خيلي بهش بد کردم.دوسش دارم............يکي از تيغارو ميکشم بيرون ميزارمش روي مچ دسته چپم....من بايد اين کارو بکنم. ميترسم اگه يه لحظه بيشتر صبر کنم پشيمون بشم.خدايا خيلي دوستش دارم....
  کاش اينو بفهمه................زير لب ميگم دوست دارم........دوست دارم..........اشکام ميريزه پايين........خيلي دوست دارم بيشتر از همه دنيا.
چشماشو باز نميکنه ديگه تصميممو گرفتم تيغو ميکشم رو دستم درد داره اما هيچي نمي گم نمي خوام چشماشو باز کنه..........گرماي لذت بخشي داره خون گرمم ميريزه رو لباسش..........چشماشو باز ميکنه..........ميترسه ....به خونه من خيره شده..
اشکام هنوز ميريزه پايين ميگم بغلم کن......مثه يه بچه ي آروم بغلم ميکنه......براي آخرين بار ميگم دوست دارم....هيچ کاري از دستش بر نمياد...بريدگي عميقه................لبمو ميزارم رو لباش..........و اين آخرين باريه که......!!!!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:58 توسط مونا |


دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو

دور نریختن گرم...!

ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم....!

گلها جواب زمینند به سلام آفتاب...

 

نه آن زمستانی باش که بلرزانی....

 

نه آن تابستانی که بسوزانی...

 

بهاری باش که برویانی....!!

 

سال نو مبارک...!سال خوبی داشته باشین....!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:48 توسط مونا |


یه روز می گف دوست دارم قد دنیا...!دوست دارم قد ستاره ها...!به اندازه ای که تمومی نداره....!نمی دونستم همش یه خوابه...!یه خوابه شیرین...!نمی دونستم یه روزی باید از خوب پاشمو ببینم اونی که این همه مدت هر شب با صداش  می خوابیدم ...حالا من باید با یادش خوابم ببره...!منی که یه روز آرزو داشتم فقط واسه یه مدت کوتاه حداقل باهام باشه...حالا که بود دلم نمی خواست از دستش بدم!!!!!همیشه همینه...!مثه این جمله...:

آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه....!!خدا یادش نمیره اما تو یادت می ره چیزی رو که امروز داشتی آرزوی دیروزت بوده....!

آره ...!اونم آرزوی دیروزم بود...!اما نمی دونستم یه روز باید پسش بدم....!!!!!رفت.....!نمی دونم چرا....!!!اما می دونم با یکی دیگه ای هس...!!!همیشه آخرش همینه...!مثل یه آدامس....!!!

آره عشق مثه آدامسه...!اولش شیرینو دوست داشتنی...!بعدش تکرار شونده و بی مزه...!آخرشم دور انداختنی...!

چه زود به آخرش رسیدم...!!حالا امسال باید خودم تنهایی اون روز اول و جشن بگیرم!!!آره با خاطره هاش...!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:41 توسط مونا |


وقتي‌ بزرگ‌ترين‌ فرزندم‌، پسرم‌، برگشت‌، من‌كه‌ جوان‌ بودم‌ و شاداب‌، با بازواني‌ گشوده‌،جلو دويدم‌ و در آغوشش‌ كشيدم‌:
ـ مي‌بخشمت‌. بيا خاطراتمان‌ را مرور كنيم‌.
اين‌ را من‌ گفتم‌ و او لبخند زد.
لباس‌هاي‌ خوبش‌ را به‌ او پوشاندم‌، گوسفندچاقي‌ سر بريدم‌ و به‌ افتخار آمدنش‌ يك ‌مهماني‌ مفصل‌ ترتيب‌ دادم‌.
اما او گفت‌:
ـ من‌ بايد دنبال‌ خوشبختي‌ خودم‌ بروم‌!
راه‌ افتاد و رفت‌.
ـ او برمي‌گردد؟
دومين‌ فرزندم‌، دخترم‌، در حالي‌كه‌ انگشت ‌مرا گرفته‌ بود، اين‌ را گفت‌.
×
بزرگ‌ترين‌ فرزندم‌، پسرم‌، برگشت‌ و من‌ ك ه‌ميان‌سال‌ بودم‌، با بازواني‌ گشوده‌، جلو دويدم ‌و در آغوشش‌ كشيدم‌:
ـ مي‌بخشمت‌. بيا خاطراتمان‌ را مرور كنيم‌.
گوساله‌ چاقي‌ سر بريدم‌ و به‌ افتخار آمدنش ‌يك‌ مهماني‌ ترتيب‌ دادم‌.
اما او گفت‌
ـ من‌ بايد دنبال‌ خوشبختي‌ خودم‌ بروم‌
راه‌ افتاد و رفت‌.
ـ او برمي‌گردد؟
دومين‌ فرزندم‌، دخترم‌، در حالي‌كه‌ اخم‌ كرده ‌و دستش‌ را دور كمرم‌ انداخته‌ بود، اين‌ راگفت‌.
×
بزرگ‌ترين‌ فرزندم‌، پسرم‌، برگشت‌ و من‌ باموهايي‌ كه‌ بر اثر گذشت‌ زمان‌ سفيد شده‌ بود، با بازواني‌ گشوده‌، در آغوشش‌ كشيدم‌:
ـ مي‌بخشمت‌. بيا خاطراتمان‌ را مرور كنيم‌.
گاو چاقي‌ سر بريدم‌ و به‌ افتخار آمدنش‌ يك‌ مهماني‌ ترتيب‌ دادم‌.
اما او گفت‌:
ـ من‌ بايد دنبال‌ خوشبختي‌ خودم‌ بروم‌!
راه‌ افتاد و رفت‌.
ـ او برمي‌گردد؟
دومين‌ فرزندم‌، دخترم‌، در حالي‌كه‌ سرش ‌را روي‌ شانه‌ام ‌گذاشته‌ بود، اين‌ را گفت‌.
×
بزرگ‌ترين‌ فرزندم‌، پسرم‌، برگشت‌، وقتي‌ دربستر مرگ‌ خوابيده‌ بودم‌. خودم‌ را با دشواري ‌به‌ طرفش‌ كشيدم‌ و گفتم‌:
ـ مي‌بخشمت‌. بيا خاطراتمان‌ را مرور كنيم‌.
اما او، فقط دقايقي‌ ماند، احوالم‌ را پرسيد وگفت‌:
ـ من‌ بايد دنبال‌ خوشبختي‌ خودم‌ بروم‌!
راه‌ افتاد و رفت‌.
از دومين‌ فرزندم‌، دخترم‌، كه‌ كنار بسترم ‌نشسته‌ و دستانم‌ را در دست‌ داشت‌، پرسيدم‌:
ـ يعني‌ آن ‌قدر زنده‌ مي ‌مانم‌ تا او برگردد؟
دخترم‌، دستم‌ را فشرد و چيزي‌ نگفت‌

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:39 توسط مونا |


گفتند: شکست يعني يعني تو يك انسان در هم شكسته اي!


گفت: نه! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.


گفتند: شکست يعني تو هيچ كار نكرده اي.


گفت: نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.


گفتند: شکست يعني تو يك آدم احمق بوده اي.


گفت: نه! شکست يعني من به اندازه كافي جرات و جسارت نداشته ام.


گفتند: شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.


گفت: نه! شکست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم.


گفتند: شکست يعني تو حقير و نادان هستي.


گفت: شکست يعني من هنوز كامل نيستم.


گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي.


گفت: نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع كردن دارم.


گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!


گفت: نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:32 توسط مونا |